تبليغاتX
سیاه تر از خاکستری
شعر و ...

 

من

نشانه ی کوچکی هستم

نشانه ای کوچک؛ برای بزرگیِ تو

و تو

نشانه ی بزرگی هستی

نشانه ای بزرگ؛ برای آرزوهای من.

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:33  توسط محمد رضا رفیعی  | 

 

شیطان فریب اش نداد

میوه ی ممنوعه، انتخابی آگاهانه بود

از تبعیدی ِ زمین

برای جذابیت سکانس آخر...

وصال ِ

عاشق و معشوق.


+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1390ساعت 11:46  توسط محمد رضا رفیعی  | 

شاید خداوند جهان را ما خدا کردیم             

از بس که شکر تکه نان سفره را کردیم

ما جاشوان کشتی ِدریای طوفانی                 

او را خدا و دیگران را نا خدا کردیم

او گوشه ای در آسمان تنها تماشا چی        

ما در زمین خود را برای او فدا کردیم

با این تفکر که مقدر کرده او ما را              

این زندگی و سرنوشت خود رها کردیم

شاید خدا در گوشه ای معشوقه ای دارد       

ما بی جهت تنها به عهد او وفا کردیم

شاید همه این بنده را کافر بپندارید            

با کفر خود ما با خدای خود صفا کردیم

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1390ساعت 20:20  توسط محمد رضا رفیعی  | 

 

می خواهم قـُلكم را بشكنم

براي مرغان دريايي غذا بخرم

 

اما چه حيف...

ماهي ها

دوباره

خواهند مُرد.

+ نوشته شده در  دوم دی 1390ساعت 12:18  توسط محمد رضا رفیعی  | 

 

روزی، خدا یکی بود و

انگشت برای شمارش خوبی

امروز

انگشت ماشه را می چکاند و

خدا ...


+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1390ساعت 13:48  توسط محمد رضا رفیعی  | 



 

من زنده ام (فریادزد)

ثبت احوال تایید اش کرد

.

.

.

من زنده ام (فریاد زد)

دوازده گلوله تایید اش کردند.

+ نوشته شده در  دهم آبان 1390ساعت 12:21  توسط محمد رضا رفیعی  | 

دسته دسته گندم طلایی در دستان من

و تنها دو تا خوشه بر کلاه تو ...

تو نانی برای خوردن داری

و من

جانی برای کندن ....

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1390ساعت 9:24  توسط محمد رضا رفیعی  | 


 تنها، مامور ِ فرودگاه می دانست

چرا پدر و مادرم مرا به زمین فرستادند

که او هم؛

زبان ِ مارا نمی دانست.

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1390ساعت 0:37  توسط محمد رضا رفیعی  |