|
شعر و ...
|
من
نشانه ی کوچکی هستم
نشانه ای کوچک؛ برای بزرگیِ تو
و تو
نشانه ی بزرگی هستی
نشانه ای بزرگ؛ برای آرزوهای من.
شیطان فریب اش نداد
میوه ی ممنوعه، انتخابی آگاهانه بود
از تبعیدی ِ زمین
برای جذابیت سکانس آخر...
وصال ِ
عاشق و معشوق.
شاید خداوند جهان را ما خدا کردیم
از بس که شکر تکه نان سفره را کردیم
ما جاشوان کشتی ِدریای طوفانی
او را خدا و دیگران را نا خدا کردیم
او گوشه ای در آسمان تنها تماشا چی
ما در زمین خود را برای او فدا کردیم
با این تفکر که مقدر کرده او ما را
این زندگی و سرنوشت خود رها کردیم
شاید خدا در گوشه ای معشوقه ای دارد
ما بی جهت تنها به عهد او وفا کردیم
شاید همه این بنده را کافر بپندارید
با کفر خود ما با خدای خود صفا کردیم
می خواهم قـُلكم را بشكنم
براي مرغان دريايي غذا بخرم
اما چه حيف...
ماهي ها
دوباره
خواهند مُرد.
روزی، خدا یکی بود و
انگشت برای شمارش خوبی
امروز
انگشت ماشه را می چکاند و
خدا ...
من زنده ام (فریادزد)
ثبت احوال تایید اش کرد
.
.
.
من زنده ام (فریاد زد)
دوازده گلوله تایید اش کردند.
دسته دسته گندم طلایی در دستان من
و تنها دو تا خوشه بر کلاه تو ...
تو نانی برای خوردن داری
و من
جانی برای کندن ....
تنها، مامور ِ فرودگاه می دانست
چرا پدر و مادرم مرا به زمین فرستادند
که او هم؛
زبان ِ مارا نمی دانست.