تبليغاتX
تراوش
ادبیات امروز- عکس-هنر

دوستان عزیز، همراهان همدل سلام

قبل ازهر چیز دوست دارم دو تا مطلب را به عرض دوستان برسانم:

 

یکم: این که عزیزی در مورد متنی که قبلا در این وبلاگ قرار داده بودم ، "اظهار کرده بودند که این نوشته اصلا شعر نیست."

 باید به عرض این عزیز برسانم : که مطالب این وبلاگ لزوما نباید شعر باشند گاهی متن ، داستان کوتاه یا حتی درد دل هم در مطالب این وبلاگ جا می گیرد.

به هر حال از اظهار لطف تمام عزیزان کمال تشکر را دارم.

 

و دوم: درد دلی کوتاه

"می خواهم بنویسم، اما از چه؟

می خواهم سپید بنویسم، ولی چگونه؟

آن قدر سیاهی دیده ام و در سیاهی زیسته ام، که تمام روزگارم و افکارم سیاه شده ، سیاه سیاه.

چشمهایم را می بندم و در سیاهی غرق می شوم، افکارم را رها می کنم تا شاید...

تا شاید بتواند تا پشت تیرگی  پرواز کند، سپیدی را ببیند تا سپید نوشتن برایم ممکن شود، اما...

افسوس که سیاهی آن چنان طولانی ست که رمق تا سپیدی پریدن نماند.

چشم می گشایم و تنها سیاهی ست که چشمانم را پر می کند.

به یاد شعر بامداد می افتم، ان جا که می گوید:

« نه

هرگز شب را باور نکرده ام

چرا که

در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای

دل بسته بودم »

با خودم گفتم:

آنقدر سیاه می نویسم از سیاهی ، تا نور از روزنی بتابد و سپیده بدمد. "

 دوباره سپاس از تمام دوستان که به سراغم می آیند و با نوشته هاشان نور بارانم می کنند.

 

دیشب رفتم خانه ی همسایه دزدی،

نردبان را به دیوار تکیه دادم و تا جایی که می شد بالا رفتم، تا جای که می توانستم، آن قدر که دستم به ستاره ها می رسید

و یک ستاره از آسمانِ خانه ی همسایه دزدیم ...

.

.

.

به جایش یک لامپ روشن کردم،

که شاید، باطری ِآن تا ساعتی دیگر تمام شود

.

.

.

ستاره را در باغچه ی خانه پنهان کردم

زیرِ خاک

کنارِ بوته ی شب بو

.

.

.

شاید...

شاید، یک روز درخت ستاره در بیاید

آن روز، حتما به گلنار ( دختر کوچک همسایه )

که دلش برایِ ستاره تنگ می شود

خواهم گفت: که ستاره را من دزدیدم

و به او اجازه خواهم داد

هر قدر که دوست دارد، از ستاره های درخت بچیند و با خودش ببرد!

قول می دهم! قول ِ مردانه ...

                                               تراوش

                         رویای گلنار

 

 

+ نوشته شده در  هجدهم مهر 1388ساعت 8:18  توسط محمد رضا رفیعی  | 

 

 

کامل ترین نوع بی عدالتی آن است،

 که عادل به نظر برسیم در حالی که عادل نیستیم.

                                                       افلاطون

 

 

چهل و پنج دقیقه مانده به صبح...

درست وسط چهارراه ایستاد

سیگارش را با فندکِ اولین عابری

که به او سلام کرد، آتش زد...

برای خودش فاتحه خواند و خرما خورد

و درست چهل و پنج دقیقه مانده به صبح

همه ی چراغ های راهنما سرخ بودند

به سیگارش پُک زد

و از تمامِ چراغ های سرخ عبور کرد...

                                              تراوش

 

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1388ساعت 0:53  توسط محمد رضا رفیعی  | 

 

از کودکی عاشق تمبر بود وتمبر جمع می کرد،همیشه فکر می کرد تمبرها اصالت یک ملت اند،

عکس هایِ رویِ آنها یاد آورِ افتخارات ملی و حماسه های تاریخی ،بناهایی که نشانه ی اقتدار جامعه اش بودند و یا تصویر چهره هایی که نقشی در اعتلای کشورش داشته اند.

تمبر ها را تویِ یک آلبوم مخصوص خیلی با ظرافت و حساسیت جمع آوری و نگهداری می کرد.

دلش می خواست وقتی بزرگ شد، زمانی که خیلی از بنا ها و آثار ملی که عکس هایشان روی تمبر چاپ شده، تخریب شده اند یا از بین رفته اند، زمانی که شاید دیگر کسی خیلی از این حوادث تاریخی و یا چهره های ملی را به خاطر ندارد ، آن وقت او این تمبر ها، این اسنادِ با ارزش را به همگان نشان بدهد و به خودش ببالد که این وقایع و اتفاقات را به مردم یادآوری کرده....

اما...

اما از امروز تصمیم گرفت دیگر تمبر جمع نکند، حتی شاید تمامِ تمبرهای پیش از این را هم دیگر نگهداری نکند. نمی داند اگر روزی بخواهد در کنار همه ی آنها، تمبری که به یاد بودِ انتخابات چاپ شده را به دیگران نشان بدهد، باید به خود ببالد یا...؟

                                                  تراوش

 

زندگی شانس می خواهد

مثل ِ خرید هندوانه

چاقو می زنی

 و درونش سُرخ ِ سُرخ است.

چاقو که به من خورد

درونم کال بود...

سبز ِ سبز...

                                     تراوش         

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 2:53  توسط محمد رضا رفیعی  | 

 
www.shereno.com





Powered by WebGozar